اندر احوالات امروز

بازگشت مجدد.....

بعد از حدود سه سال، مجددا بازگشتم تا بنویسم.

در این سه سال اتفاقات زیادی رخ داده است. ترامپ آمد. اوباما رفت. پوتین رییس تر شد. کوتوله کره شمالی از گرسنگی مفرط دست به دامان آمریکا شد.

حسن روحانی یکبار دیگر با رنگ بنفش آمد و رییس جمهور!!!!!!!!!!! شد. وعده وعده وعده.....

برجام پاره شد و تحریم ها شدید تر. آنچه احمدی نژاد خراب کرده بود، روحانی نابود کرد تا به ملت به احمدی نژاد و تفکرات پوپولیستیش بیشتر اعتماد کنند.

حصر همچنان برجاست. دلار چند تا پشتک وارو زد و تا 20 هزار تومان هم رفت بالا. حالا حدود 11 هزار تومان است.

اما قیمتها بر مبنای دلار 20 هزار تومانی، ثابت مانده است. صنعت خوابیده و امور بازرگانی هم بدلیل عدم وجود مسیر انتقال ارز یه داخل و از خارج، در چرتی عمیق به سر می برد.

حسن جان تا 1400، چیزی باقی نمانده است و تو هم که دیگر رای از مردم نمی خواهی. حداقل کاری کن که لعن و نفرین مردم پشت سرت نباشد.

 

دیدی ای مه

ديدي اي مه، که ناگه رميدي و رفتي
پيوند الفت بريدي و رفتي
هر چه خواري به ياري كشيدم و ديدم
دامن ز دستم كشيدي و رفتي
بس ناله‌ها كردم، به اميدي، كه رحم آري
به فرياد من اي گل
فرياد از دل تو كز جفا
فرياد من نشنيدي و رفتي
جانا گر چه بردي از يادم
جان در كوي عاشقي دادم
ز پا فكندي، به سر دويدم، گوهر فشاندم
بر اشک من خنديدي و رفتي
ساقي بده آن مي را، مطرب بزن آن ني را
كه پاي لاله پياله خوش باشد
دل اسيران به ناله خوش باشد
علاج محنت به‌جز مي نيست
به‌غير ناليدن ني نيست

وطن

وطن، وطن!

نظر فكن به من كه من

به هركجا،غريب وار،

كه زير آسمان ديگري غنوده ام

هميشه با تو بوده ام

اگر كه حال پرسي ام

تو نيك مي شناسيم

من از درون غصه ها و قصه ها برآمدم

چه غمگنانه سال ها

كه بال ها

زدم به روي بحر بي كناره ات...

...وطن!وطن!

تو سبز جاودان بمان كه من

پرنده اي مهاجرم كه از فراز باغ با صفاي تو

به دور دست مه گرفته پر گشوده ام

"سیاوش کسرایی"

دوباره آمدم...

دوباره آمدم.

در شهر خبری نیست. قرار است حسین و حسن ارتباط قطع شده شان را راه بیندازند. یک سری لبخند هم این وسط رد و و بدل می شود. اصلا هم به ما ربطی ندارد.

وقتی ارتباط با آمریکا قطع شد- ما کاره ای نبودیم - الان هم کاره ای نیستیم. نان و ماست خودمان را می خوریم و کار به دعوای حضرات هم نداریم.

 

شعر سکوت اثر دکتر حسین الهی قمشه ای

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست
من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست
من سکوتی را که تنها با نوا ی ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست
هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگ بار مردگان دانم که چیست
داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست
اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نشان دانم که چیست
آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
و آنچه آدم خواند بر فرشتگان دانم که چیست
سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست
آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
و آنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست
یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست
عطسه آدم که روح القدس بر مریم دمید
و آنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست
گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال
نی نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست
گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش
گفته و ناگفته ای دانای جان دانم که چیست
قصه نرگس که شد مخمور چشم مست خویش
غصه هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست
آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
و آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست
هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق
خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیــست
گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان
علم مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست
طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست

یک شعر زیبا

  من با غزلی قانعم و با غزلی شاد 

 تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری

  در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را

کش مردم آزاده بگویند مریزاد

 من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

  آرام چه می جویی از این زاده اضداد؟

 می خواهم از این پس همه از عشق بگویم

یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار که دندان زده غم شود ای دوست

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

اندر حکایت انتخابات پیش رو ..

انتخابات ریاست جمهوری در راه است. ایرانیان با توجه به مشکلات عجیب و غریب این روزگار، بصورت بالقوه انتظارات زیادی از رییس جمهور آینده دارند.

فارغ از اینکه چه کسی سکان هدایت دولت را به دست بگیرد، بنظر می رسد نامزدهای احراز پست ریاست جمهوری، موارد زیر را باید مد نظر قرار دهند:

1.      اصلاح ساختاری سیاست خارجی و پیش فرض قراردادن این موضوع که " روابط تمام مردم دنیا با یکدیگر بر اساس احترام و رعایت منافع متقابل " شکل گرفته است. بنابراین باید دست از دشمن تراشی  و جنگ طلبی برداشت و به فکر تنظیم، حفظ وگسترش روابط با کشورهای دوست و ایجاد رابطه با کشورهای پیشرفته دنیا بر اساس اصول یاد شده باشند و پرچم جنگاوری را با پرچم نوعدوستی و احترام به افکار، عقاید دیگران جایگزین کنند.

2.      نفت مجانی و امکانات بی حاصل به کسی ندهند.

3.      بر سر منافع اقتصادی ملی و موقعیت جهانی کشور با کسی تعارف و معامله نکنند.

4.      با هیچ گروه و اقلیت و دستهی جنگ طلب، صلح طلب، جدایی طلب و ... ارتباطی نداشته باشند و پول و امکانات هم ندهند. بگذارند مردمان سایر کشورها، خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند.

5.      اگر از دخالت امریکا در سیاست عراق و پاکستان و ... ناراحتند، خودشان هم در کار بقیه کشورها دخالت نکنند.

6.       با کشورهای بی در و پیکری مانند بورکینافاسو و بنین و جزایر ناشناخته اقیانوس آرام و اقیانوس هند هم ارتباطی نداشته باشند. مگر اروپا و آسیا و امریکا چه مشکلی دارند که انرژی و وقتمان را صرف این کشورهای بی حاصل و بی نتیجه می کنند؟ به ایجاد و حفظ بیشتر منافع ملی فکر کنند و نه گسترش امپراتوری در ممالک ناشناخته.

7.      ادعای مدیریت جهان نکنیم. اگر توانایی و دانش دارند که می دانیم این حضرات ندارند – این توانایی را در داخل کشور به کار ببرند و ادعاهای خارج از عرف ننمایند.

8.      پیوسته نگویند که مردم ایران برای طی نمودن پله های ترقی، سختی و گرانی و فقر را تحمل می کنند. آقایانی که این فرمایشات را ابراز می نمایند بر اساس کدام نظر سنجی مستقل، چنین تصمیم برای عامه مردم می گیرند؟

9.      در حالی نشانه های فقر و فساد، در همه جا مشهود است و دولت فخیمه برای کنترل ناهنجاری های جامعه بدلیل ضعف مدیریت، برخوردهای غیر کارشناسی و ندانم کاریهای دائم هیچ کاری نمی تواند انجام بدهد، اگر برنامه ای ندارند و تازه می خواهند برای رفع مشکلات، فکر کنند، وجدانشان را قاضی نمایند و محترمانه عذر خواهی و از انتخابات کناره گیری کنند.

10.  اگر استقلال نظر و اندیشه ندارند، انصراف دهند. رییس جمهور وابسته، مترسکی بیش نیست.

11.  دروغ نگویند.

12.  وعده های توخالی ندهند.

13.  اگر نمی توانند استقلال قوه مجریه را حفظ کنند و قصد "بله قربان و چشم قربان و سمعاً و طاعتا گفتن" دارند، بروند منزل استراحت کنند و وقت مردم را نگیرند. رییس جمهور فقط در مقابل قانون اساسی و عامهی مردمی که منتخب آنهاست، حق کرنش و فروتنی دارد.

 

خودم برایش می‌گویم  ...... از نویسنده ای که نمی شناسمش

خودم برایش می‌گویم  ......

چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما
با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند. مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه،  هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان. گفتیم:  قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد.

ولی من چه؟؟هنوز...ترس های کودکی ام پا برجاست. ناخوابی های من و شنیده هایی از دیو و غول.کاش بیشتر از صورت مهربان خدا می گفتند.

 

تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را. خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم. وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند و بعد از یاد ببرد. فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است.

 

اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم. پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد. پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد. برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند .که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود.

 

برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند. اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است.

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست. آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست.

 

بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید. روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند، آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن، یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت.

دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت. شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند. شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش.

  

می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود. باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد،باید بداند که حسود است . حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست.

 

حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد. شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند،از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر.

 

 می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست. ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد،خسته شدن هیچ ایرادی ندارد.

 

برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد،حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند. ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد.

 

می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود؛ که من با هزاران آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود. پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند،همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او...

 

می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است، که از من دِینی به گردن او نیست.که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست، برای من او آزاد است.

می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که  همه‌ی عشقی که به پای او می ریزم را برای لذت خودم می‌ریزم و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا بدون عشق نمی‌ارزد حتی اگر من بگویم.

ای آزادی ...

ای ای آزادی / اگر روزی به سرزمین ما رسیدی

در قالب پیرمردی سیاه پوش / با ریشی سپید و عبای سیاه

با لهجه ای غریب و فرهنگ عرب و چشمانی سرد نیا

برایمان از مرگ نگو / به گورستان نرو

گورستان پایان است / نباید آغاز باشد

این بار توی دهان هیچ کس نزن / وعده ای تو خالی نده

نفت را بر سر سفره ها نیار / نان مان را بر سر سفره هایمان باقی بگذار

از آب و برق مجانی نگو / از تلاش انسانی بگو

از سازندگی و آبادانی بگو / از تعهد کور نگو

از تخصص و دانش و شور بگو / آی ای آزادی ، آی ای آزادی

اگر روزی به سرزمین ما رسیدی / با شادی بیا ، با شادی بیا

با چادر سیاه و تحجر و ریش نیا / با آواز و موسیقی و رنگ بیا

با تفنگ های بزرگ در دست کودکان کوچک نیا / با گل و بوسه و کتاب بیا

از تقوا و جنگ و شهادت نگو / از انسانیت و صلح و شهامت بگو

برایمان ، برایمان از زندگی بگو / از پنجره های باز بگو

دل های ما را با نسیم آشتی بده / با دوستی و عشق آشنایمان کن

به ما شان انسان بودن را بیاموز / به ما بیاموز چگونه زندگی کنیم

چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت / ای آزادی ، ای آزادی

اگر به سرزمین ما رسیدی / بر قلب های عاشق ما قدم بگذار

مهرت را در دل های ما بیفکن / تا آزادگی در درون ما بجوشد

و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم / با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری

تا بدانیم که آزادی یک نعمت نیست / یک مسئولیت است

به ما بیاموز که داشتن و نگاه داشتن تو آسان نیست/ ما را با خودت آشنا کن

ما از تو چیز زیادی نمی دانیم / ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم

ای نادیده ترین ، ای نادیده ترین / ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم

هان ای آزادی اگر به سرزمین ما آمدی با آگاهی بیا / اگر به سرزمین ما آمدی با آگاهی بیا

تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم / تا در حافظه کند تاریخ نگذاریم تو رو از ما بدزدند

آخر می دانی ، آخر می دانی / بهای قدم های تو بر این خاک خون های خوب ترین فرزندان این سرزمین بوده است

بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست / پس این بار ، پس این بار با آگاهی بیا با آگاهی بیا ....

در استقبال نوروز

نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای  است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است  نوروز جشن شروع  فروردين يا  « فرودگان »  است كه ياد آور  اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب  ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع  زندگي و  احوال  بازماندگان  به  زمين فرود  مي آيند و در خانه و آشيانه خويش  سرگرم تماشا وسركشي  مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و  ساكنان آن  راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .

 درباره  پيدايش  نوروز در روايتي ديگر  چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت  آن متحير شدند  . پس  جمشيد  دستور داد تا از  ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند . از اين رو ، آن را نوروز ناميدند .

 همچنين روايت شده كه اهريمن ، بلای خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي،  قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت ويدرختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه  نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است . در خيام نامه آمده است :

چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان  از او يكسره  راست  همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه های بسيار ساختند و سيم  و زر  از معادن بر آوردند  و ديبای  ابريشمي  بافتند كه آن  روز ،  روز  اول « حمل » بود . پس جشني  بر پا ساخته و  نوروزش  نام  نهاد   تا  هر  سال  چو فروردين  آيد ، آن روز را جشن گيرند . در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ، جشن سال نو در اصل به دو شكل زير بوده است :

 آرياييها در روزگاران باستاني دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه مي شد .  ولي پس از مدتي ،  تابستان داراي هفت ماه و زمستان داراي پنج ماه شد . در هر يك از اين دو فصل جشني برگزار مي كردند كه هر دو اين جشنها را آغاز سال نو تلقي مي كردند . در جشن  اول كه به هنگام  آغاز فصل گرما  يعني به هنگامي كه گله ها را  از آغل به چمنهاي سبز و خرم مي كشانيدند و از ديدن چهره گرمابخش خورشيد شاد مي شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز مي شد . در اين ايام گله را به آغل باز مي گرداندند و با توشه هاي اندوخته از آنها نگهداري مي كردند . بر اساس شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتي به هنگام تدوين بخش كهن اوستا نيز در آغاز بهار بر پا مي شده و شايد به نحوی كه اكنون بر ما معلوم نيست آن را در برج مزبور ثابت نگاه مي داشتند .
عيد نوروز شش روز متوالي دوام  داشت و در اين روزها ،  سلاطين بار عام مي دادند و نجبای  بزرگ و  اعضای خاندان  خود را به  ترتيب  مي پذيرفتند و به حاضران  عيدی مي دادند . در روز اول سال مردم زود از خواب برمي خواستند ،  به كنار نهرها و قناتها و خود را مي شستند و به يكديگر آب مي پاشيدند و شيريني تعارف مي كردند . صبح قبل از آنكه كلامي  گويند ، شكر يا عسل مي خورند و برای حفظ بدن از نا خوشي ها و بدبختي ها روغن به تن مي ماليدند.

اما  نوروز ،  پس از مرگ جمشيد  نيز به حيات خود  ادامه  داد .  در معنا  ، نوروز ، از   هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، اعراب ، تركها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت كرد كه مهم ترين  جشن  فرهنگي  ميليون ها  ايراني است كه در درون ايران  زندگي مي كنند

هفت سين

هفت سين ، هفت واژه كه با حروف  « سين » شروع مي شوند نيز از سنت های جالب نوروز است . در زمان امروز ، هفت سين مشخصاً معاني استعاره اي خاص خود را دارد : سمنو ، جوانه هاي گندم كه طي مراسم خاصي پخته مي شود . سيب ، سنجد ، سير . زرتشتيان ،  اوستا  ، كتاب  مقدس  آسماني  خود را در رأس  سفره  هفت سين  قرار  مي دهند . تخم مرغ های رنگين ، گلاب ، سكه ، طلا ، ماهي قرمز در آب ، آينه ، شمع و هر يك از اين موارد سمبل و نماد تولد ديگر باره بهاران است . در اساطير  ايراني در ارتباط با نوروز ،  جوانه ي گندم  و عناب ،  نشانه و سمبل   زايش ديگر باره بهاران است و سبزی ، سكه ، و سركه سمبل و نماد افكار نيك ، كردار نيك ، خدا پرستي ، نيك بختي ، جاودانگي و داد و دهش است كه به باور زرتشتيان ، زرتشت پيامبر، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است .

اندر احوالات اکنون...

با درود

روزهای ناخوشایندی بر این مردم نجیب می گذرد. افزایش سرسام آور قیمتها، بلایی خاموش بر سر این مردم نجیب (از نوع توسری خور) آورده است. دولت فخیمه هم که گام در نبردی جدید با رانت خواران!!! برداشته است.

کوتاه بگویم: دود این بازی جدید بطور کامل به چشم مردم می رود و این بازی ادامه دارد... یک روز در شطرنج بازی استیضاح، بگم بگم بازی می کنند و در نهایت وزیر را قربانی شاه می کنند. روز دیگر لنگه کفش و مهر نماز را جایگزین گل و گلاب می کنند و بر سر علی آقا جان می زنند. همه هم از انقلاب دفاع می کنند ولی به روایت خودشان.

ملت نجیب (شما بخوانید تو سری خور)هم تماشاچی این روایت هاست بی آنکه بداند چه می گذرد در پس این پردهی صد لایه. دود این آتش و آتش بازی هم روانه ی چشم و چال خلق الله است و بار اضافه تحریم ها هم مانند روال گذشته بر پشت همین مردم نجیب!!!!!!! است.

چه مردم نجیبی... ماشالله ... خدا خیرشان بدهد که برای پیشرفتهای شگرف علمی بویژه در ساخت هواپیمای رادار گریز و سانتریفیوژ و ... چه سختی هایی تحمل می کنند!!!! می گویند یک دختر مدرسه ای با همکاری برادرش در زیرزمین خانه شان در داخل دیگ زودپز بخشی از چرخهی غنی سازی را کامل کرده است (نقل به مضمون از سخنرانی جناب آقای دکتر معجزه هزاره سوم).

آفرین به این دختر و برادر کوچکترش... آفرین به آن زودپز غنی ساز ... آفرین به تمامی معجزه های هزاره سوم که ما بدلیل دریافت ناقصمان هنوز موفق به شناخت بقیه نشده ایم.

بر اساس فرموده : خداوند بصیرتمان را زیاد بفرماید.

بعد از 4 ماه دوری

درود بر شما

4 ماه ننوشتم و البته اتفاقها زیاد بود. در این میانه، دلار باز هم پشتکی زد و منجر به وارو نشد و قیمتش همچنان بالا ماند. آلودگی هوا هم که شاهکار کرد و به همت بنزین های تولید داخل، غلظتش از دلار هم بیشتر شد.

حالا مردم هستند و گرانی و فقر و آلودگی هوا و هزار درد بی درمان دیگر که طبق معمول، مردم هزینه اش را می پردازند و حکومت فخیمه سودش را می برد.

باز هم چند سوال:

1.      آیا دستیابی به انرژی بدست نیامده ی هسته ای، آنقدر می ارزد که تمامی منافع ملی و حقوق اولیه مردم را بدهیم و هیچ کوفتی هم نصیبمان نشود؟ ارزش اعتبارمان را در تمامی کشورهای به درد بخور دنیا از دست بدهیم و بشویم یکی از چند مردم بی اعتبار دنیا با گذرنامه ای که به هیچ جهنمی به راحتی راهت نمی دهند و این گذرنامه شده است نشانه ای شده از عضویتت در یک جامعه ی در حال هدر رفتن.

2.      اگر تحریمها فرصت بود، هرگز مردمان کره شمالی، بدبخترین ملت روی کره زمین نبودند. آیا تحریم ها واقعا اثری بر اقتصاد، رفاه اجتماعی، ارزش پول ملی، سلامتی، احترام ملی ایرانیان نداشته است؟

3.      بنزین تولیدی داخل کشور، کیفیتش با استاندارد دورقوز آباد هم سازگار نیست چه رسد به یورو 4 یا هر یوروی زور چپان دیگر.  ترکیب شیمیایی این بنزین چیست؟

4.      کدام آزمایشگاه استانداردی خارج از مرز پر گهر، کیفیت این بنزین را تایید می کند؟ کدام کشور قانونمندی، مشتری این بنزین است؟

5.      کدام دولت مردم نهادی، حاضر است این ترکیب عجیب و غریب را روانه باک خودرویش کند و دود حاصله را روانه ی حلق ملتش کند؟

6.      کدامیک از نشانه های جوامع پیشرفته است؟ فقر، جرم و جنایت، فساد دامنگیر، رشوه خواری بی سابقه در تاریخ، اختلاس های با اعداد 10 و 11 رقمی، کاهش نجومی ارزش پول ملی و هزاران درد و ورم دیگر.

برای این سوالات پاسخ زیاد است ولی پاسخگویی نیست.

خداوند به داد این مردم برسد. همین.

راستی یادم رفت ... بشار اسد هم حالش خوب است و دنبال سوراخ موش برای گذران سالها و یا شایدم روزهای باقیمانده عمر می گردد. می گویند: قذافی برای ورود بشار اسد به عالم باقی، یکی از گوسفندان چهنم را پروار کرده است. قول کله پاچه و دنبلانش را هم جلو جلو به صدام حسین داده است.

اجلاس کشورهای غیر متعهد به تعهد

اجلاس کشورهای غیر متعهد با جلال و شکوه فراوان برگزار شد. (ما که از تلویزیون دیدیم)

تهران هم ۵ روز رفت تو کما. شهر تعطیل و همه رفتند دریا کنار و صحرا گردی و دیدار فک و فامیل و ...

سوال: آیا برای برگزاری یک اجلاس لازم است یک ابرشهر مانند تهران که هم پایتخت سیاسی و هم مرکز اقتصادی کشور است تعطیل شود؟ تا کنون نشنیده ام که نیویورک را برای اجلاس سالانه سران تمام کشورهای جهان، تعطیل کنند و مردم بروند هونولولو یا لاس وگاس!

سوال: منافع اقتصادی این اجلاس برای ما چقدر است که تعطیل کنیم، بنزين جايزه بدهيم، خيابان ها را با محدوديت تردد روبرو كنيم و ... مگر ساكنين محترم شهر ري، ميدان خراسان، شوش، نازي آباد، تهرانسر، پونك، صادقيه، جمهوري، تهران پارس و ...  چه مزاحمتي براي اجلاس داشته اند كه تعطيل شده اند؟ چه دليلي براي خلوت كردن شهر وجود دارد؟ مطمئن هستم ايرانيان پاك نهاد؛ نه كور هستند و نه جزامي كه مزاحمت تصويري براي سران!!!! كشورهاي ديگر ايجاد كنند. چه اشكالي دارد كه ديگران هم بدانند تهران، ترافيك، آلودگي هوا و آلودگي صوتي و هزار آلودگي ديگر هم دارد.

سوال: چرا فقط براي برگزاري اجلاس، برخي خيابانها و بزرگراه ها، نظافت شدند و گل و گلكاري و نقاشي خيابانها و تعويض لامپهاي سوخته انجام شد؟ آيا گلفروشان سر چهار راه هاي تهران، چيزي كم از رييس جمهور تيمور شرقي و گابون و بوركينافاسو دارند؟ يك ماه پيش اين كارها را مي كرديد كه منتي هم سر مردم بگذاريد كه براي شما اين كارها را كرديم نه براي ديگران.

سوال: هزينه برگزاري اجلاس از جيب ملت است و افتخارش براي ديگران. خوب مي خورند و خوب مي خوابند و خوب هم هديه مي گيرند و از مهمان نوازي دولت فخيمه تشكر مي كنند. درآمد مستقيم اين اجلاس چقدر است؟ چقدر به جايگاه سياسي و اقتصادي ايران كمك مي كند؟ از تحريم هاي ايران كم مي كند؟ جلوي كاهش روزافزون ارزش پول ملي را مي گيرد؟

سوال: اگر حرفهاي بانكي مون و محمد مُرسي را يكي از ايرانيان داخل كشور هم بگويد، در حاشيه ي امن قرار دارد؟

ضمانت اجرایی مصوبات این اجلاس چیست؟ مگر نه اینکه همه به دنبال منافع کشورشان هستند و برای منافعشان دیگر کشورها را قربانی می کنند؟

نتيجه: نتيجه اي هم ندارد ولي خرج دارد.

 

روز نوشت.... از وقايع روزانه

اين متن تكراري است.

 بهمن ۹۰ نوشتم از بي سرو ساماني مملكت درون مرز پر گهر و اكنون متاسفم كه دوباره بايد تكرار كنم.

اختلاس سه هزار ميليارد توماني، تكراري شده است و الان برخي از كارمندان به راحتي اعداد ميلياردي را جابجا مي كنند و چون در مقابل سه هزار ميليارد تومان، ناچيز هستند، به چشم كسي نمي آيد و ما هم "كش" نمي دهيم موضوع را! 

شايد برخي نمي دانند سه هزار ميليارد تومان چقدر است؟بياييد حساب كنيم.

امسال، حداقل حقوق نزديك به ۳۹۰ هزار تومان است. يعني اگر يك كارگر يكسال كار كند و دچار كسر كار و ... نشود، ۴ ميليون و ۶۸۰ هزار تومان تا پايان سال حقوق گرفته است و اگر ۳۰ سال كار كند مي شود ۱۴۰ ميليون و ۴۰۰ هزار تومان. يعني اگر ۷ نفر كارگر ۳۰ سال كار كنند جمعا حدود يك ميلياد تومان به نرخ ثابت امسال حقوق گرفته اند.

 ۳۰۰۰ ميلياد تومان مي شود حقوق ۲۱۰۰۰ كارگر در مدت ۳۰ سال!

يعني حقوق ۶۳۰۰۰۰ كارگر در يك سال!

يعني حقوق ۷ ميليون و ۵۶۰ هزار كارگر در يك ماه!

يعني .......... خيلي!!

نمی دانم این روزها به مرز پر گهر چه می گذرد؟ هر چه هست، رو به سامان نیست. فقر همه گیر است. ظاهرا جهاد اقتصادی سال گذشته و توليد و سرمايه ايراني، حركتي جهادي بوده براي مبارزه با حداکثر توان خرید مردم ؛که دولت فخیمه موفق شد آن را نیز نابود کند و مردم بعد از سالها، مدتهاست كه موفق به چشیدن طعم ناخوشایند فقر مطلق شده اند.

چه شد آن شعارهای رنگین؟ گسترش عدالت در جهان!!!! بیایید اجازه دهیم جهانیان خودشان عدالت را در کشورهای فساد گرفته شان برقرار کنند و ما هم اگر می توانیم... اداها و شکلکهای فهمیدگی و دانایی و این همه نقش و نقاب دین گرایی را به گوشه ای بگذاریم و به سامان دادن این مُلک بیچاره ی خاک گرفته ی تا خِرخِره در جهل و خواب فرو رفته بپردازیم.

بیایید از خودمان بپرسیم ...  آرزوهای مردانی که برای وجب وجب این خاک، سینه هایشان را سپر دشمن بیرونی کردند و هنوز پس از ۲۳ سال از پایان جنگ، حتی کمترین نشانی از ایشان پیدا نیست، چه بود؟ بپرسیم ... فرزندان جنگ که نخستین لالایی شان، صدای انفجار بمب و موشک در شهرهایشان بود، امروز داغدار کدامین آرزوی بر باد رفته شان هستند؟ و آیا اصلا آرزویی دارند؟ آیا هنوز امید، چراغ روشن دلهای پاکشان هست؟ من که نمی بینم. مردم نجیب!!!!! سر تا به پا، فرو رفته در گرداب اقتصادیِ روز افزون، چه امیدی به عملکرد حاکمانشان دارند؟

متاسفانه نام ِ درد نوشته های این روزها، شده است تلاش برای مبارزه با نظام!!!! ولی اگر این حرفها را هم که نگوییم و ننویسیم، کجا و چگونه باید بگوییم که اندیشه ی بیدار در ذهن شریف ایران و ایرانی؛ دچار خواب آلودگی نیست و نشئگی سالهای پر افتخار بی نهایت دور را از سر بیرون کرده است.

کجا و چگونه بگوییم؟...... چگونه است که مردمی شده ایم، رستم کش!!!

اسطوره می سازیم و به محض کمال، خرد و نابودش می کنیم. شیفته ی هنر و بازی گل شیفته ایم، اما عکس هایش را چنان با سرعت برای هم می فرستیم که انگار ملکه ی انگلستان در هایدپارک - لندن، استریپ تیز کرده است و نوازنده ی موسیقیِ این صحنه ی دل افروز، رئیس جمهور آمریکا و نخست وزیر اسرائیل بوده اند!!! وای چه صحنه ی دلخراشی!!!!

یک عمر با صدای آسمانی استاد محمدرضا شجریان، زندگی می کنیم و بیت بیت اشعار ملکوتی حافظ و سعدی و ... را آمیخته به داوودی ترین لحنهای موسیقی شریف ایرانی از دهانش می شنویم. ناگهان .... زلزله ای می آید و نظرش را بدون سانسورهای ذهنی و کلامی می گوید و ..... و گروهی معاندش می خوانند. گروهی صدای استعمار و گروهی خواننده ی کوچه بازاری!!!

 آن وقت بلبل خوشخوان می شود ... افتخاری!!!! آنهم با چه افتخاری!!! ۲۰ سال نوار و سی دی بیرون داده است. اوائل؛ زیبا و کم تعداد و گزیده؛ مانند موسیقی جاودان سریال امیر کبیر! بعدها، پر تعداد ..... نه .... زیاد .... هرچه از راه برسد!!!

البته سالهاست که واژه ی استاد و پروفسور و دکتر و اندیشمند و مهندس و .... در این کشور با کم ارزشترین چیزها برابر شده اند. ساکت و منضبط نشسته ایم و تماشاگر صحنه ای هستیم چندش آور!!!! نوابغی ظهور کرده اند باور نکردنی و البته این نوابغ فقط در ایران رشد می کنند و البته مدارکشان و سوابقشان هم موجود است. آن نامزد محترم انتخابات در تلویزیون می گفت که مدارکش را دارد!!!! شنیده ام که مدارک و سوابقشان فقط در ایران معتبر است آنهم فقط در بعضی ادارات.... خداوند مرحوم دکتتتتتتتتتتتتتترررر کردان را رحمت کند. البته که انسانی شریف و درستکار و تحصیلکرده ی آکسفورد، کمبریج و هاروارد و چند جای معتبر دیگر هم بود!!!!

هر چه بگوییم و بنویسیم، تمامی ندارد. این داستان یک سرش به عمق تاریخ ایران می رسد و یک سرش نامعلوم است. بیایید دعا کنیم.

خداوندا، کشورمان را از فقر و دروغ محافظت بفرما.

به یاد خداوندگار نی - شادروان استاد حسن کسایی

مي خواستم چيزي بنويسم به ياد خداوندگار ني ، كه اين مطلب زيبا را كه مژگان شجریان، دختر استاد شجريان، خداوندگار آواز ايران نوشته اند، خواندم. كلامي بود كه از دل برآمده بود.

 صد افسوس، پیکر درخت سالخورده موسیقی سرزمین ما، عضو دیگرش را از دست داد. عضوی که دیریست به درد آمده بود و قرار از دل بی قرار عضوهای دگرش برده بود؛ عضوهای بی قراری که چو از دست بروند دیگر توان جایگزین کردن آن به دست مادر طبیعت شدنی نیست.

ای مادر طبیعت، ای مادر گیتی، روزی از تارک درخت سالخورده موسیقی ما مرغ سحر ها ناله سر می کردند، نای نی ها نوای درد جدایی سرمی دادند، تو بشنو نوای ناله‌هایی که از نامردمیها خسته است، تو بشنو نوای دل دردمند این درخت پیر را که هر عضوش را با خون دل به سینه خاک می سپارد.

ای دریغا بر شاخسار این درخت پیر کلاغ‌های سیه‌دل آشیان مرغان سحر را به خاک می کشند تا خود صدای دلخراش قارقارشان را هر روز به گوش خلق بخوانند؛ بخوانند تا که مردمان این سرا فراموش کنند نغمه‌هایی را که بر این شاخسار از گلوی مرغان عاشقش،‌ از نیستان وجودش، از نوای خشک ساز زخمه خوان دردهایش روزی شنیده‌اند.

وای اگر روزی این درخت پیر با تبر جهل و نادانی به خاک بیافتد دیگر از هیچ آشیانی صدای آشنای مهر نمی آید،‌ دیگر هیچ سایه‌ای بر سر مردمان این سرا ‌آتش خشم زمانه را سرد نمی کند.

آری آری هر عضوی که از این درخت پیر بر دل خاک می‌افتد افسوس افسوس دیگر بر تارک این درخت پیر، سبز نمی گردد.

قدرشان را، ارج‌شان را نیک بدانیم که دیگر روز مانند امروز دیرست، دیرست، دیرست.



منبع: موسیقی ایرانیان Musiceiranian.ir

رهزنان ....

رهزنان آهنگ را دزدیده اند

تارهای چنگ را دزدیده اند

بانگ ناقوسی نمی آید به گوش

از کلیسا زنگ را دزدیده اند

در بیابانی که نامش زندگی ست

سگ رها و سنگ را دزدیده اند

قهر می کارند در دل های ما

مهر تنگاتنگ را دزدیده اند

بهر محو عشق از فرهنگ ها

عشق نه ، فرهنگ را دزدیده اند

دوری خود تا ز حق پنهان کنند

واژه ی فرسنگ را دزدیده اند

بهر کتمان شکاف خویش و خلق

دره ی سالنگ را دزدیده اند

زنده ها جای شهیدان وطن

افتخار جنگ را دزدیده اند

نقش مانی را به نام خود زدند

موبدان ارژنگ را دزدیده اند

ننگ روی ننگ مانده تا ابد

چون که سطل رنگ را دزدیده اند


آب در هاون چه می کوبی عزیز

دسته ی هاونگ را دزدیده اند
(هالو)

نوروز پیروز

رسیدن بهار و رویش دوباره ی طبیعت بر شما فرخنده باد.

سربلندی پس از کردار، سرفرازی در پندار، سادگی در رفتار، سلامت در گفتار و ایمان به آزادی انسان و آزادگی در زندگی را برای همه آرزومندم.

یزدان پاک همراهتان. به امید داشتن ایرانی سرفراز، آباد و آزاد.

رهزنان آهنگ را دزدیده اند

رهزنان آهنگ را دزدیده اند

تارهای چنگ را دزدیده اند

بانگ ناقوسی نمی آید به گوش

از کلیسا زنگ را دزدیده اند

در بیابانی که نامش زندگی ست

سگ رها و سنگ را دزدیده اند

قهر می کارند در دل های ما

مهر تنگاتنگ را دزدیده اند

بهر محو عشق از فرهنگ ها

عشق نه ، فرهنگ را دزدیده اند

دوری خود تا ز حق پنهان کنند

واژه ی فرسنگ را دزدیده اند

بهر کتمان شکاف خویش و خلق

دره ی سالنگ را دزدیده اند

زنده ها جای شهیدان وطن

افتخار جنگ را دزدیده اند

نقش مانی را به نام خود زدند

موبدان ارژنگ را دزدیده اند

ننگ روی ننگ مانده تا ابد

چون که سطل رنگ را دزدیده اند


آب در هاون چه می کوبی عزیز

دسته ی هاونگ را دزدیده اند
(هالو)

درد نوشته

باز آمدم...

نمی دانم این روزها به مرز پر گهر چه می گذرد؟ هر چه هست، رو به سامان نیست. فقر همه گیر است. ظاهرا جهاد اقتصادی، مبارزه ای بوده است با حداکثر توان خرید مردم ؛که دولت فخیمه موفق شد آن را نیز نابود کند و مردم بعد از سالها، موفق به چشیدن طعم ناخوشایند فقر مطلق شدند.

چه شد آن شعارهای رنگین؟ گسترش عدالت در جهان!!!! بیایید اجازه دهیم جهانیان خودشان عدالت را در کشورهای فساد گرفته شان برقرار کنند و ما هم اگر می توانیم... اداها و شکلکهای فهمیدگی و دانایی و این همه نقش و نقاب دین گرایی را به گوشه ای بگذاریم و به سامان دادن این مُلک بیچاره ی خاک گرفته ی تا خِرخِره در جهل و خواب فرو رفته بپردازیم.

بیایید از خودمان بپرسیم ...  آرزوهای مردانی که برای وجب وجب این خاک، سینه هایشان را سپر دشمن بیرونی کردند و هنوز پس از ۲۳ سال از پایان جنگ، حتی کمترین نشانی از ایشان پیدا نیست، چه بود؟ بپرسیم ... فرزندان جنگ که نخستین لالایی شان، صدای انفجار بمب و موشک در شهرهایشان بود، امروز داغدار کدامین آرزوی بر باد رفته شان هستند؟ و آیا اصلا آرزویی دارند؟ آیا هنوز امید، چراغ روشن دلهای پاکشان هست؟ من که نمی بینم. مردم نجیب!!!!! سر تا به پا، فرو رفته در گرداب اقتصادیِ روز افزون، چه امیدی به عملکرد حاکمانشان دارند؟

متاسفانه نام ِ درد نوشته های این روزها، شده است تلاش برای مبارزه با نظام!!!! ولی اگر این حرفها را هم که نگوییم و ننویسیم، کجا و چگونه باید بگوییم که اندیشه ی بیدار در ذهن شریف ایران و ایرانی؛ دچار خواب آلودگی نیست و نشئگی سالهای پر افتخار بی نهایت دور را از سر بیرون کرده است.

کجا و چگونه بگوییم؟...... چگونه است که مردمی شده ایم، رستم کش!!!

اسطوره می سازیم و به محض کمال، خرد و نابودش می کنیم. شیفته ی هنر و بازی گل شیفته ایم، اما عکس هایش را چنان با سرعت برای هم می فرستیم که انگار ملکه ی انگلستان در هایدپارک - لندن، استریپ تیز کرده است و نوازنده ی موسیقیِ این صحنه ی دل افروز، رئیس جمهور آمریکا و نخست وزیر اسرائیل بوده اند!!! وای چه صحنه ی دلخراشی!!!!

یک عمر با صدای آسمانی استاد محمدرضا شجریان، زندگی می کنیم و بیت بیت اشعار ملکوتی حافظ و سعدی و ... را آمیخته به داوودی ترین لحنهای موسیقی شریف ایرانی از دهانش می شنویم. ناگهان .... زلزله ای می آید و نظرش را بدون سانسورهای ذهنی و کلامی می گوید و ..... و گروهی معاندش می خوانند. گروهی صدای استعمار و گروهی خواننده ی کوچه بازاری!!!

 آن وقت بلبل خوشخوان می شود ... افتخاری!!!! آنهم با چه افتخاری!!! ۲۰ سال نوار و سی دی بیرون داده است. اوائل؛ زیبا و کم تعداد و گزیده؛ مانند موسیقی جاودان سریال امیر کبیر! بعدها، پر تعداد ..... نه .... زیاد .... هرچه از راه برسد!!!

البته سالهاست که واژه ی استاد و پروفسور و دکتر و اندیشمند و مهندس و .... در این کشور با کم ارزشترین چیزها برابر شده اند. ساکت و منضبط نشسته ایم و تماشاگر صحنه ای هستیم چندش آور!!!! نوابغی ظهور کرده اند باور نکردنی و البته این نوابغ فقط در ایران رشد می کنند و البته مدارکشان و سوابقشان هم موجود است. آن نامزد محترم انتخابات در تلویزیون می گفت که مدارکش را دارد!!!! شنیده ام که مدارک و سوابقشان فقط در ایران معتبر است آنهم فقط در بعضی ادارات.... خداوند مرحوم دکتتتتتتتتتتتتتترررر کردان را رحمت کند. البته که انسانی شریف و درستکار و تحصیلکرده ی آکسفورد، کمبریج و هاروارد و چند جای معتبر دیگر هم بود!!!!

هر چه بگوییم و بنویسیم، تمامی ندارد. این داستان یک سرش به عمق تاریخ ایران می رسد و یک سرش نامعلوم است. بیایید دعا کنیم.

خداوندا، کشورمان را از فقر و دروغ محافظت بفرما.

 

 

یلدایی شدن....

انتظار دیرینه زایش نور...
تنها یک دقیقه بیش از شبهای دیگر قد می کشد و یک دقیقه صبورتر و یک دقیقه
ماندگارتر...

اما به قدمت تاریخ یک سرزمین اعتباری یلدایی دارد و پاداشی از جنس نفس گرم خورشید فردا که چنان در جان صبح می دمد که روزها بلند و بلندتر می شوند.

سیاهِ چشمانم که فراخ می شود و شبهای انتظارم دراز و طاقتم طاق ، تلنگر می زنم
به خود که یک قدم ... شاید یک دقیقه دیگر تا یلدایی شدنم باقی ست ...
مگر نه آنکه سپیده درست بعد از تاریک ترین لحظه ی شب سر می زند ؟ شاید یک قدم مانده باشد به زایش نور و پاداشی از جنس نفس گرم خورشید... برای یلدایی شدن
گاهی فقط کافی ست یک دقیقه ماناتر باشی ...

این روزها به کسانی می اندیشم که یلدایی می شوند ... پشت پنجره اتاق خوابشان ،
روی تخت بیماریشان ، کنار سجاده هایشان ، در غربت ، دور از آشیانه شان ، پشت میله های زندان و روزهای حبسشان ... و هر کجا و هرکسی که این جامه ، برازنده قامتش می شود ... یلدا تنها امشب نیست برای کسانی که چشم در راهند ...

امشب بهانه ایست تا دل گره بزنم به دلهایی که یلدایی شده اند و در این شام
دیرینه و سنتی ، تنها و دور از دلداران خویش اند ...

یلدا سالیان بسیار، بهانه ای بود و هست برای تقسیم انتظار در طولانی ترین شب
سال ، باهم و کنار هم
پس یلدا را پاس میدارم به یاد کسانی که جایشان در کنار ما خالی ست وکسانی که
در کنار خود جای خالی دارند ...

از طریق همین دنیای مجازی که مرزو فاصله ای نمی شناسد ، یلدا را برای همه شما دوستانم مبارک می خواهم و در ضیافت مجازیتان مهمان ناخوانده می شوم تا به رسم دیرین ایرانیان ، شب یلدا را در کنار هم سحر کنیم...

از خانم هیلا صدیقی