شعری زیبا از ملک الشعرای بهار
شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریهی جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود وعده دیدار، که دادند
در پرده یکی وعدهی مرموز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشهورانش
گهوارهتراشاند و کفندوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ
"ملک الشعرای بهار"
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:35
توسط امیر عباس عرب وند
|
در گذران دهه چهارم هستم. شادمان از آنچه رفته و امیدوار به آنچه باقیست. هر روزم نوروزی است بر آنچه مانده است. نوروزهایتان را شاد بدارید که در حسرت گذشته نمانید.